12ej12e;21e
-
تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 22:38
چشمهای بهار جمع شد و دستمو بوسید. بهار: آوا, کاش میتونستم برات یه کاری کنم که خوشحال شی. اما نمیدونم چیکار کنم؟ من: همین که همیشه پیشمی برام کافیه و خوشحالم. تو نمیخواد غصه منو بخوری. بهار: نمیدونی بابات و میلاد توی این چند روز چی کشیدن, نه خواب داشتن نه خوراک. خیلی دلم براشون سوخت. یه پوزخند صدادار...
l2r
-
تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 22:31
م. اینجا کجاست؟ باز پلکهام روی هم افتادن و خوابم برد. با صدایی چشمهام رو باز کردم, دور و برم رو نگاه کردم. یه خانومی داشت سُرمو عوض میکرد. تا چشمهای باز منو دید با خوشرویی سلام کرد. من: چی شده؟ من چرا اینجام؟ پرستار: خودت بهتر میدونی که چیکار کردی خانم خوشگله. یهو یادم اومد که من قرص خورده بودم و می...
lu3rn32;jr
-
تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 22:11
دیگه. میدونستم که دارم بهش توهین میکنم و خیلی عصبی میشه. اما حقش بود, جاسوس کثیف. وقتی رفتم توی کلاس, عینکم رو در نیاوردم و با کسی حرف نزدم. کامی: اوه اوه, خانم دو کیلو آفتاب بیارم؟ هیچی نگفتم, اصلا حوصله نداشتم. کامی: بخدا ما توی کلاسیم, اینجا آفتاب نیستا. باز جواب من سکوت بود. بهار دستمو گرفت و با...
lqndj dw;
-
تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 22:04
- خرید اینترنتی قرص چاق کننده فت فست کاملا گیاهی اصل - فروش ویژه قرص افزایش وزن -فت فست - جدیدترین قرص چاقی - داروی چاقی گیاهی فست اصل - خرید اینترنتی پودرها , پروتئینها و داروهای گیاهی چاق کننده - خرید اینترنتی قرص چاقی فت فست - خرید اینترنتی بهترین کپسول گیاهی چاقی صورت(تضمینی - خرید پودرها , پروت...
kbqwd;qwd
-
تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 21:53
یه سیلی جانانه آماده کردم. یکی زد تو گوشم, به چشمش نگاه کردم و لبخند زدم. باز یکی محکمتر زد توی گوشم که پرت شدم روی زمین. میلاد اومد بلندم کرد، بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و با عصبانیت بهش نگاه کردم. من: اومدی بلندم کردی که چی؟ خیلی مردی کردی؟ مردیت رو وقتی که باید نشون میدادی ندادی, حالا اومدی که ...
kljqdw;
-
تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 12:33
. بهار: خفه شو بابا، شاید فقط سه یا چهار سانت ازت درازتر باشه. هیکلشم که خوبه. کامی: چه خوب سایز قد و هیکل منو میدونی. بهار خودشو زد به کوچهٔ ننه علی چپ و روشو کرد به من. بهار: دیشب بابات چیزی نگفت؟ من: چرا، باز مثل همیشه. اما ایندفعه میلاد هم همدستشه. بهار: نه بابا، عجب. کامی: خونه عمو رجب. خوب معل...
lkjq;dwd
-
تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 12:33
حفظ کردم و لبخند زدم. من: کار خوبی کردید، دست صغری خانم هم درد نکنه. باز رفتم توی اتاق، از زیرتخت کلیدی رو که به تخت چسبونده بودم رو در آوردم و با صدا درو قفل کردم. بعدش صدای در اتاقش رو شنیدم. خوشحال شدم از اینکه صدای قفل کردن درو شنیده. کور خوندی - خرید اینترنتی قرص چاقی سریع - خرید بهترین کپسول ا...
jqnwd
-
تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 12:32
تید چایی میخواید؟ صغری: آره مادر، گفتم که برای جناب سرگرد هم بیار. من: آاه، نشنیدم. صغری: خوب پاشو برو یه استکان دیگه بیار. من: الان جای حساس سریاله. صغری: خوب استکان منو بده به سرگرد من میرم برای خودم میارم. تا اومد بلند شه دستشو گرفتم. من: آاه، مامانی. میرم خوب. رفتم استکان آوردم و گذاشتم توی سینی...
ljqw;qd
-
تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 12:31
ن: فردا ساعت چهار بیا اینجا و چیزی از بیرون رفتنم نگو, فقط با خودت یه طناب محکم بیار. بهار: دختر تو باز دیوونه بازیت شروع شد؟ من: هرچی که میگم انجام بده. حالا مزاحم نشو بای.بهار: زهر مار کثافت. اصلا فردا نمیام خونتون تا بسوزی. من: غلط کردی گوساله. حرف اضافه نباشه. من که میدونم تو بدون من نمیری. بهار...
e4e114119e2
-
تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 12:30
یکنیم دیگه. صندوق عقب ماشین بازه؟ بهار: آره. من: خوب تو برو, منم میام. با بهار از اتاق بیرون رفتیم, بادیگارد دم در بود. من: خوب بهار جون ممنون که اومدی, خیلی خوشحال شدم. یکم دلم باز شد. بهار: خواهش میکنم عزیزم. من: ببخشید که نمیتونم تا دم در همراهت بیام, میدونی که یکم حالم بده. بهار: نه عزیزم اشکال ...
1ui2ebnj12e;
-
تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 12:28
ن: غلط کرده سر تورو ببره, خودم سرشو میبرم. بعدشم نه بابا, بادمجون بم آفت نداره, مثل گربه هفت تا جون دارم. بهار: بگو ماشالا, حالا خودتو چشم میزنی میترسم یه چیزیت شه. وقتی رسیدیم سر قرار, باز مسخره بازیهای کامی شروع شد و شروع کرد - خرید کپسول چاق کننده گیاهی اصل » قرص برای چاق شدن - خرید قرص چاقی فت ف...