تید چایی میخواید؟ صغری: آره مادر، گفتم که برای جناب سرگرد هم بیار. من: آاه، نشنیدم. صغری: خوب پاشو برو یه استکان دیگه بیار. من: الان جای حساس سریاله. صغری: خوب استکان منو بده به سرگرد من میرم برای خودم میارم. تا اومد بلند شه دستشو گرفتم. من: آاه، مامانی. میرم خوب. رفتم استکان آوردم و گذاشتم توی سینی. صغری: مادر پاشو به سرگرد چایی تعارف کن. من: دارم سریال میبینم.
صغری: خیلی خوب، پس خودم بلند میشم. بهش نگاه کردم که دیدم داره لبخند میزنه. من: خوب نقطه ضعف منو پیدا کردیدا. چشم چایی هم تعارف بادیگاردمون میکنم. از عمد
برچسب:
نویسنده: شب میلادی