. بهار: خفه شو بابا، شاید فقط سه یا چهار سانت ازت درازتر باشه. هیکلشم که خوبه. کامی: چه خوب سایز قد و هیکل منو میدونی. بهار خودشو زد به کوچهٔ ننه علی چپ و روشو کرد به من. بهار: دیشب بابات چیزی نگفت؟ من: چرا، باز مثل همیشه. اما ایندفعه میلاد هم همدستشه. بهار: نه بابا، عجب. کامی: خونه عمو رجب. خوب معلومه واسه سلامتی خواهرش همه کار میکنه. استاد اومد و نشد بحثمون رو ادامه بدیم. بعد از کلاس یک ساعت تا کلاس بعدی وقت داشتیم. رفتیم با هم توی بوفه و نشستیم. بادیگارد هم میز کناریمون تنها نشست. من: عجب کنه ست. اون قبلیها بیچارها یه دو یا سه میز اونورتر مینشستن. این چسبیده و
ر دلم. بهار: آوا پیداست آدم حسابیه ها. من فکر نکنم بتونی از شر این یکی خلاص شی. کامی: میتونه، خیلی خوبم میتونه. انگار تو هنوز این مارمولک رو نشناختی. وقتی برگ
برچسب:
نویسنده: شب میلادی